|
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم/////اصلا به توافتادمسیرم که بمیرم
|
|
|
|
||||
|
برترین و زیباترین روح دعا:
خواستنی در خاموشیست... آنجا که من از تو هیچ نمیخواهم! تو به جای من دعا میکنی! تو به جای من میخواهی! من تو هستم! آن جا که من و تو "هم نظر" میشویم!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 0:46 توسط محمود
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
به تو میگویم
به آرامی ای که حتی رود ندارد مرا آوردی تا کنار ساحل از تو کناره های ساحل را طلب کرده بودم اما میبینم که اینجا هم آنی نیست که من میخواهم پس اکنون مرا به آن بی کرانه ی دریای عشق ببر به آنجا که شاید دیگر هیچ نیست! نه دریا هست و نه ساحل و نه قطره ای ، عدم است و دیگر هیچ! به همانجا که تو میبری ببر مرا ، اما فقط ببر! تو ببر! برت را بر من چنین گشوده ای آسان و زیبا تو فراتر از زیبایی و آسانی و من از تو باز همان اوج را طلب میکنم اوجی در میانه ی هیچ هر کجا که تو بردی بگذار درسها را تا نقطه ی آخر بیاموزم بیهوده نبود این مهمانی باشکوه در حضور تو! حضورت مبارک است ای مبارک جان!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 0:28 توسط محمود
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اهل خطر کردن هستی؟
یعنی میگم حال داری یه مدت کوتاه دیوانه باشی؟ یعنی میگم حال داری یه مدت کوتاه خودت باشی؟ یعنی منظورم اینه که میتونی؟جرات داری؟جسارت داری؟ که یه مدت دل بکنی از دار و ندارت؟ از آبرو و اعتبار وهویت کاذب و دروغین وبتهایی که خودت و جامعه ات و مذهبت و دانشگاهت و کتابهات و خانوادت و دوستانت و غرب و شرق و ... برات ساختند جدا بشی؟ پیامبران یک همچنین انتظاری از مخاطبان خود داشتند! پیامبران عاقلان را به دیوانه "شدن" نه دیوانه "بودن" و به عاشق "شدن" ونه عاشق"بودن" دعوت کردند! و این دعوت چون از چنان شفافیت و صلابت و استحکام و حمایت الهی ای برخوردار بود که با یافتن بی درنگ داوطلبانی چند برای "دیوانه شدن و عاشق شدن" تمام ساحتارهای ساختگی و بت کده های دروغین و بی مصرف و هویت ستیز را یکسره بر هم میزد و آن جامعه ی به ظاهر آرام و در جامه حق ظاهر شده را به فرو پاشی دردناکی میکشانید لذا با آن چنان مقاومت سخت و "ظاهرا"نفوذ ناپذیر و بدون انعطافی از سوی اصناف متعددی از اقشار مختلف جامعه که در واقع دشمنان ایشان را تشکیل میدادند مواجه میشد! حال ای صاحبان دیده و خرد بنگرید که چرا و چگونه در تمام زمان ها برپا دارندگان این جوامع آلوده به شرک و کفر و دروغ و ظلم و جور و نفاق و ریا و سراسر " تشعشعات منفی " به ظاهر مثبت! در برابر پیامبران ، پیام آوران و وارثان حق و حقیقت الهی ایستاده و قدرت نمایی میکنند؟؟!! فاعتبروا یا اولی الالباب!یا اولی الابصار! حالا ببین میتونی منظور من را از خطر کردن دریافت کنی؟ ببین حالا میتونی خطر کنی؟ و گفت و چه نیکو گفت که : عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد! خطر کردن کار هرکسی نیست! اگر فکر میکنی که میترسی و نمیتونی و اهل خطر نیستی! کافیه بخواهی و یک قدم کوچک برداری آن وقت است که خودت نمیدانی و دستت را میگیرند و از درو دیوار این جهان آلوده به ظلم و شرارت یاری های الهی برای تو میبارد! خطر کردن را به تو نشان میدهند و عاشقت میکنند! تو بخواه تا او نشانت بدهد! او هادی است و او رحمان و رحیم است! رحمانیت الهی حامی تمام بشریت باد!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 0:21 توسط محمود
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
فقط برای یک لحظه با تمام وجودم و اشتیاقم گفتم خدایا من تو را میخواهم بعد رفتم چاییمو خوردم وقتی داشتم راحت زندگیمو میکردم مثل همه مردم کار میکردم شادی و رقص میکردم گشت و گذار میرفتم مثل این که خدا جوابمو داد دیدم آن چه را خواسته بودم شنیدم صدایش را حس کردم حضورش را و درک کردم معرفتش را ...
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:41 توسط محمود
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خدایا به تو میسپارم خودم را
از تو می خواهم که اوج عشق خودت را به من نشان بدهی اساسا مگر جز عشق تو عشق دیگری هم هست؟ باری پس ، اوج عشق را در هر شکل و هر سیرت و صورتی که تومیخواهی به من نشان بدهی من میدانم که به پای خود و با نیروی خود قادر به پیمودن راه حقیقت وکمال ودانایی نیستم و تنها توئی که می توانی و تو قول یاری داده ای:امن الیجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء...ادعونی استجب لکم ایاک نعبد و ایاک نستعین میگویند تو پاسخ نمیدهی.میگویند آیه تو دروغین است.اما آنان که چنین میگویند نادانند.زیرا حتی یکبار هم از تو نخواسته اند و از تو طلب نکرده اند و آن گاه چنین شتابزده قضاوت میکنند.باید با تمام وجود خود را به تو سپرد.این یعنی طلب کردن از خدا.یعنی ناامید شدن از همه چیز و همه کس جز خدا.یعنی رهاشدن در آغوش تو و این اوج ایمان است و من به این اوج ایمان دارم.آنها همیشه فقط از خودشان خواسته اند.ازخدایان ساختگیشان خواسته اند.از شیاطینشان خواسته اند.از شریکانی که برای تو قائل شده اند خواسته اند و آنگاه که خواسته اند ، خودخواهانه و غیر تو را خواسته اند.اما من جز تو و جز از تو نمیخواهم و به تو میسپارم و خود را در آغوش گشوده و گسترده و بی نهایتت میسپارم.من باشم و تو و هرچه میخواهی بکن.هرآنچه صلاح میدانی.تا تو حافظی و اساسا تا تو را میتوان جس کرد غمی نیست.شادی ای هم نیست.زیرا در عشق تو میتوان چیزی فراتر از غم و شادی را درک کرد. خدایابیش از این هیچ نمیخواهم و میدانم که از این بالاتر خواسته ای نیست تا از تو بخواهم آری : اوج عشق خدایا من هر چه میخواهم در مسیر آمدن به سوی تو میخواهم و من هیچ چیزی را غیر تو و جدای از تو و ورای تو و از غیر تو نمیخواهم دانی که چه ها چه ها چه ها می خواهم؟ وصل تو من بی سرو پا می خواهم فریاد و فغان و ناله ام دانی چیست؟ یعنی که تو را تو را تو را می خواهم ==== دوای نخوت و ناموس.دوای جمله علتها.دوای همه بدیها.دوای هرچه پلیدیست.جز عشق نیست.عشق تمام نرم افزارهای وجودی انسان را زیر و زبر میکند.عشق یعنی مسیر سپردن به خدا.اما کدام خدا؟خدایی که ما میسازیم؟خدا را میشناسیم؟درکی از خدا داریم؟درکی از عشقش داریم؟باید اول خدایان ساختگی را ابراهیم وار شکست و آن گاه آن خدای دروغین بزرگ "منیت " و "جهل"را تبر بر دوش رها کرد تا دید چه میکند؟جهل آن گاه که جهل مرکب است یعنی "نمیدانیم ولی گمان میکنیم که میدانیم" وحشتناک است.ولی ماباید خود را به همان بی نام و نشانی بسپاریم که ریسمان محکم و بی بدیلش اکنون به زیبایی و هوشمندانه ما را یاری میدهد.او آن نیست که گمان میکنیم.او فراتر از این گمان ها و وهم هاست.او را این گونه مشکرانه و خودخواهانه خواندن و خواستن ظلم است.به خدا ظلم است به خودمان.باید ابتدا معبود حقیقی را یافت آن وقت او را پرستید.اگر حقیقت معبود را یافتیم آن وقت عاشقانه و رقص کنان زیر تیغ پرستشش میرویم.بدون شناخت و درک صحیح از خدا چگونه ادعای پرستش و عبادت و دعا و ....او را میکنیم؟چقدر این ادعا گزاف و عجیب است!علت طلبکاری ما از خدا همین جهل ما نسبت به اوست.تصور کنیم دعا میکنیم و چیزی را از کسی میخواهیم که ندارد و نمیتواند بدهد به ما((یعنی از خدای ساختگی وشیطانی و دروغین درون خودمان))و بعد طلبکار میشویم.پس اول شناخت و معرفت ، آن گاه ادعای عشق و طلبکاری از خدا !در عاشقی هم گله از یار روا نیست.عشق یعنی اینکه بی تمنا فقط بخواهیم اویی را که نمیشناسیمش!اگر اینگونه خواستیم آن وقت او خود چراغ هدایت ما میشود.دست ما را میگیرد و از راه هایی که نمیشناسیم ما را به سمت خود هدایت میکند.
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:47 توسط محمود
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
من چه غم دارم که ویرانی بود؟ غرق حق خواهد که باشد غرقتر زیر دریــا خـوشتر آید یا زبر ؟ ای حیــات عـاشقان درمــردگی
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 3:4 توسط محمود
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آگاهی همه چیز است و آگاهی عشق است و عشق همان آگاهی است
عشق...شور...مستی...آرامش...حس حضور...ایمان...یقین...گستردگی...اخلاق...عرفان...کیفیت در کنار کمیت...مدارا...محبت...مهر...عدالت...احسان...رهایی...حرکت...انگیزه...هدف و در پایان آگاهی کمال است! در پرتو این می میتوان زیست در پرتو این می زیستن را میتوان در پرتو این می باید زیست در پرتو این می عشق ، آرامش ، معرفت ، خدا و کمال را تجربه باید کرد اما برای رسیدن به آگاهی باید شاهد بود و تسلیم گشت و تعصب و خرافات و ریا را از خود دور کرد و منهای ضد کمال را تحت کنترل خویش در آورد و به استقلال وجودی رسید و در خرابات خدا چندی قدم زد و چشم سر را بست و چشم دل خویش را اجازه گشودن داد و با شیطان درون خویش و ادم درون خویش صلح و دوستی برقرار کرد و آتش خصومت را خاموش و سرد و گلستان کرد و ابراهیم وار همچو اسماعیل در قربانگاه عشق حاضر گشت تا آن وقت به تجربه ی ملکوت الهی رسید!تجربه ای که به بیان در نمی آیدو ناب است!
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 20:29 توسط محمود
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خدایا به شیران دشت بلا به مرغان افتاده اندر هوا به سودا ی هر شب نشین به فردا و فرجام وفریاد ناپیدا به سرمای سوزان و سخت زمان به مرز جنون و طلب در جفا خدایا سفر کرده ایم پرخطر خدایا مگردانمان در اینجا رها رها در دل هر خطر گشته ایم به امید اسارت به دام خدا
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 10:35 توسط محمود
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اگر انسانها به همدیگر فرصت حرف زدن میدادند... اگر انسانها خود را برتر از دیگران نمیدانستند... اگر انسانها نسبت به یکدیگر قضاوت نمیکردند... اگر انسانها به حق خود آگاه و قانع میبودند و ... اگر انسانها آگاه میبودند... شاید تنها در این صورت جهان تبدیل به گلستان صلح و دوستی میگشت! بیایید تا همه با هم برای همه بشریت آگاهی و صلح و قناعت و احترام را از خدای رحمانیت طلب کنیم... او قطعا صدای جمعیتی آگاه،متصل،مشتاق و صلح طلب را خواهد شنید و پاسخی در خور خواهد داد...
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 10:15 توسط محمود
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خـدایـا بـه لــوح و قلــم سـوگنـد ! بـــه راز وجــود و عــدم سـوگنـد ! بـه آشفتـه حـالـی کـه بــر خـاکـت زند بوسه ها دم به دم سـوگنـد ! بـه مـرغ اسیـری کـه در قفسـی غــریبـــانـــه ســر زیــر پــر دارد ! بــه مــرز فــراتـــر از اوج فلـک بــه پــرواز مــرغــان نظــر دارد ! دور از ما کـن چهـرۀ خـودخواهی را ! بـر مـا افشـان پـرتــو " آگــاهـی" را !
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:57 توسط محمود
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
""دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را/دردا که راز پنهان خواهد شد اشکارا/"" من بیدلم که روزم بی یاد تو نگشته/یک سیل بند سازم،گیرم راه جفا را/ روزی هزار وصدبار من مرده ام به یادت/وانگه که زنده گشتم مست و خراب یارا/ خواهی زنی به خارم.یا هم به تیر غمزه/بردیده میگذارم اوامر شما را/ ای یار بی نشانم دردی فشان بدانم/ره میدهی به درگه یا رد کنی تو مارا/ گر ره دهی بیایم،با پای جان بیایم/ور رد کنی پذیرم وانگه بمیرم اینجا/ احمد در این طریقت با پای جان توان رفت/تعطیل کن تعقل محو آ در این تماشا/ =========== دل میتپد برایت.افتاده در هوایت/دل را تپش کفایت،این شد مرا حکایت/ باری اگرچه دورم ،خواهم شوم فدایت/فرهاد بی دلم من افتاده در بلایت/ با قامت خمیده افتاده ام به پایت/من شبروم تو بنگر کار مرا چه غایت؟/ دارم امید یاری از منشا هدایت/اینم رسد یقینا زین راه بی نهایت/ ============== من جگر سوخته ام در میان این شبهای تنهایی/دل اویزم به سودای یک نگاه مهربانی/ شده هر روزو شب به پهنای نگاه مهربانش/سرازیرازدوچشمم دانه های اشک بارانی/ در این طوفان دریایی که داند حال دلهایی/که گشته بی سروسامان از هراس بی پناهی/ پناهم ده به اغوشت ،خدا را اسمان برفیست/که معشوقم به چشم من همان ارامش جانی/
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 0:34 توسط محمود
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
پس از بررسی هایی توسط دوستان و همراهان تصمیم گرفته ام مطالبی را که به نظر دوستان گرامی دارای تشعشعات((شعور)) منفی میباشند از وبلاگ حذف کنم و از همه عزیزان به خاطر درج این مطالب عذر خواهی میکنم.
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 0:5 توسط محمود
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در این اندیشه ام که گاهی:
زیباترین سخن زشت ترین سخن است و زشت ترین سخن زیباترین سخن است! مگر میشود؟ گاهی این ذهن ناهموار و ناخالص ماست که یک سخن زشت را زیبا و یک سخن زیبا را زشت مینگرد! و اما سخنی که در ذهن نا هموار ما وارونه دیده میشود در یک ذهن هموار و خالص همانگونه که هست دیده میشود! سخنی را که ما زشت میبینیم در یک ذهن هموار ممکن است زیبا جلوه گر شود و برعکس! مراقب باشیم : سخنی بر دل نشیند که از دل بر اید سخنی که از دل برنیامده است ، سخنی که مال خودمان نیست واگر مال خودمان است حق نیست انسان حق طلب را میراند!حتی اگر ظاهرش حق و زیبا و درست باشد! گاهی به این بیندیشیم که چرا به یک انسان حق طلب پاسخی داده ایم که ظاهرش منطقی و حق است ولی ان انسان حق طلب به ان توجهی نکرده است و جذب نشده است؟شاید باطن کلام ما که مربوط به تیرگیهای درون ماست دچار اشکال است! تشعشع ظاهری و باطنی کلام به چه عواملی بستگی دارد!؟
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 20:17 توسط محمود
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خدایا ما نه چنانیم که هستیم و نه چنانیم که باید باشیم چنان کن که همان شویم که هستیم و همانی باشیم که باید باشیم به هر دری زدیم که بشناسیمت ولی حتی خودمان را هم گم کرده ایم میدانیم که در این گم شدنها عاقبت پیدا شدنی هست! یاری مان کن در تسلیم شدن و توکل و ایمان و یقین و عشق به کمال و معرفتت! و در پیدا شدن و در شناختن و در رفع تضادهایمان و در رسیدن به صلح!
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 19:0 توسط محمود
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست
در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
انسانها دو دسته اند:یک دسته آنهایند که اهل تعقل و کسب معرفت و خلوص و صفای درون وبیرون نیستند و یک زندگی عادی و بی دردسر((البته زندگی عادی هم دردسرهای خاص خودش را دارد)) دارند. دسته دیگر جویندگان معرفت و کمال هستند اما دسته اول خود چند دسته اند:یک عده پلید و زشت طینت هستند که این پلیدی دلایل و علل خاصی دارد از جمله نا اگاهی و دسته دیگر ادمهایی که اهل زشتی های اخلاقی نیستند ولی این دلیل اگاهی انها نیست! انسانهایی که در طلب معرفت میروند خود دو دسته اند:یک دسته در این طلب گرفتار قدرت میشوند و در هوا و هوس قدرت به دام می افتند و به اصطلاح مامور شبکه منفی میشوند! دسته دیگر اما خود دو گروه اند:یک دسته کسانی هستند که به رحمانیت الهی متکی هستند!بیتی که از حافظ در ابتدای این مطلب اورده ام گویای حال این دسته است که راست و مستقیم میروند.همواره در طلب معرفتند و در این مسیر دچار تحولات و انقلابهای شدید و خفیف روحی و ذهنی و فکری و معرفتی و ...میشوند ولی در همه حال متکی به رحمانیت الهی هستند.اما دسته دیگر کسانی هستند که به رحمانیت الهی دسترسی ندارند ولی طالب معرفت هستند و در این طلب از ابزارها و ساز و کارهای پله عقل استفاده میکنند.مانند زهد و فلسفه و کلام و بحث و جدال های معمول در حوزه ها و دانشگاه ها! برآنان که به سلاح رحمانیت الهی متکی و مسلح هستند این بشارت باد که به راه راستند و گمراهی در کار ایشان نیست اگر به امر رحمانیت الهی همت بگمارند و راست روند!
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 15:16 توسط محمود
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بگذار تامل کنیم در احوالات خویش بیشتر بنگریم ببین ! چه میبینی؟ خودت را میبینی؟ خودت هستی؟ آه انسان بودن چه دشوار است! اما وقتی توانستیم انسان باشیم ان مع العسر یسرا اگر یک لحظه طعم انسان بودن را چشیده ای تا آخر عمر به دنبال این یک لحظه خواهی دوید! آری ما باید بدویم به دنبال خودمان و انسانیتمان باید برویم خود آ تا خدا پس بمان و راست رو ای رهرو راستی همانا درستی با راستان است
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 14:25 توسط محمود
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
جانم فدای کسی باد که پرستنده ی شاهد مجازی باشد که پرستنده ی شاهد حقیقی خود نادر است http://zhoovaan.blogfa.com/
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 14:11 توسط محمود
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ابراهیم پیامبر
ما همچو بید بر سر ایمان خویش لرزانیم اما ایمان راست آن است که بدون ترس و لرز باشد همچو ابراهیم نبی که چون ندا امد فرزند عزیز را سر ببر دریافت که این پیام از شبکه مثبت است ولی از شدت ایمان بدون ترس و لرزی به اجرای امر خدای گردن نهاد حال اگر هر یکی از ما بدانیم که امر از شبکه مثبت است به راستی باز هم گردن مینهیم؟ ایمانی از ان جنس باید تا چنان خطری آید! همچون ابراهیمیان زمان! پس ایمان خویش را بازرسیم که چنان باشیم
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 13:2 توسط محمود
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست
در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
گر نیک بنگری به فاز منفی نروی که دلیلی برای رفتن به فاز منفی نباشد واگر به فاز منفی رفتی بدان که درون تو تیرگی هست و از خدای هوشمندی بخواه که رفع گرداند تیرگی های درون را گر نیک تر بنگری همیشه درفاز مثبت بمانی که حفاظی مستحکم تر از سنگر حق نباشد! گر بیشتر نیک بنگری تسلیم خدای هوشمندی گردی و راست روی تا الستت رسد این است فلسفه خلقت تو در عصر هوشمندی فی الجمله اگر دعوت حق را لبیک گفتی و در طریقت معرفت و کمال قدم نهادی در همه حال شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 12:58 توسط محمود
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
الهی در این ساعت و سوز و سرد زمان که بر دل نشیند رنج و درد "هوای خزان" به یادت نشینیم خدایا در این حلقه ها که مستیم ز رفتن به طرفند "شوق بهاران" چو گردی بگیرد درون دلِ عاشق زنده ای تو باشی که گَردش برانی به بازیّ "سرّ نهان" وگر این دل مرده مان را به دستت دهیم تو زنده بگردانی از شوق وصل"شه دلبران" الهی چنین مست و ویرانه منزل که شویم "به شوق الست خرابات عشقت بخوان" الهی خرابم،خراب خراب خراب از پییم نه سر در تن و نه دل در بریم بی نشان الهی تو در درد و درمان و وصل و فراق چو خواهی همین جان مان هم ستان
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 13:32 توسط محمود
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در ادامه مطلب...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 12:19 توسط محمود
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در یک جمع بندی شاید بتوان اصول عرفان یعنی مواردی که همواره در طول مسیر لازم است و اهداف اصلی طریقت هستند و نیز فروع عرفان یعنی مواردی که نباید جای اصل را بگیرند و فقط به مقتضای شناخت اصول لازم میشوند را به شکل زیر صورت بندی کرد.درضمن این صورت بندی هیچ ارتباطی با مطالب منتشر شده و منتشر نشده مجموعه عرفان کیهانی ندارد و شخصا آن را به صورت زیر جمع بندی نموده ام ودرثانی کامل نیست و خلاصه میباشد.اگر دوستان انتقادی نسبت به نحوه جمع بندی دارند ممنون میشوم که طرح بفرمایند. الف:اصول رهروی:به ترتیب اهمیت از پایین به بالا: 1-شناخت و درک قوانین((قوانین زمینی و آسمانی و لوازم حرکت عرفانی مثل تفکیک عرفان قدرت از کمال و شناخت شبکه های منفی و مثبت و پله های عشق و عقل و تسلیم و توکل و ضد ضربه شدن و بینیازی نسبت به انرژی نوع دوم و عدم دشارژ و استقلال در حرکت در دوره دفاعی و کنترل ذهن و ...)) 2-شناخت و درک هوشمندی یا شعور الهی یا روح القدوس که منبع الهام و شهود و ادراک و آگاهی ومعرفت ، حیات ، شفا ودرمان ، حرکت و پیدایش و ... است((وتنها واسطه میان ما و خدا یا حقیقت است)) 3-رسیدن به آگاهی و ادراک نسبت به فلسفه خلقت و خودشناسی و رسیدن به مقام صلح و درک تن واحده وادراکات دیگری از این قبیل 4- شناخت و درک "کمال"((خدا - حقیقت)) ب:فروع رهروی: درمان اگر دوستان در مورد فروع و اصول رهروی موارد دیگری را میدانند لطفا مطرح نمایند.
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 11:37 توسط محمود
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مطلبی بسیار آموزنده از وبلاگ دوست عزیزمان "ژوان" در ادامه مطلب:
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 0:56 توسط محمود
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
"شوق است در جدایی و جور است در نظر هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم" ====== اونی که رفته وسط طوفان تو دل دریا از طوفان و از دریا فرار نمیکنه و طوفان را دوست داره و خودش را میسپارد به قانون عشق!قانون عشق هم توکل است وهم تسلیم و در این طوفان غرقه میشود!بیا بریم غرق بشیم.نه ، بیا بریم وسط دریا شنا کنیم ...یادم باشه که شاید غرق بشم!
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 0:2 توسط محمود
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دوستی عزیز در مورد عشق زمینی پرسشی کرده اند.
نکته اول این است که بدانیم عشق زمینی یعنی عشق به یکی از تجلیات الهی یا عشق به تمام تجلیات الهی! این عشق بسیار مبارک است و میتواند راهی به سوی خدا باشد و در واقع اصلیترین و نزدیکترین و آسانترین راه رسیدن به خداست! امانکته دوم اینکه عشق ورزیدن یعنی طلب کردن.اشعاری که در توضیح و شرح عشق از شعرای مختلف بر وبلاگ گذارده ام را خوب بخوانید.برای رسیدن به اصل مقصود باید ابتدا بینشمان را نسبت به اصل مسئله اصلاح کنیم. برای این مقصود میتوان از توان فردی استفاده کرد و میتوان از رحمانیت الهی هم کمک گرفت. رحمانیت الهی حلقه های رحمانیت الهی و تسهیلات حرکت عرفانی است که در عرفان حلقه میتوان به آنها به آسانی دست یافت و به شرط تسلیم و شاهد بودن مورد بهره برداری قرار داد. توان فردی بسیار مشکل است که انسان را به جایی برساند. پس توصیه اول این است که اگر میتوانید از حلقه های رحمانیت الهی بهره بگیریدچرا که راه عشق ورزی راهیست که قرار است انسان به واسطه آن به سمت کمال حرکت کند و لذا شبکه منفی و شیاطین درون و بیرون مطمئنا سکوت نخواهند کرد و به راحتی نمیتوان از سد این موانع عبور کرد ولذا کمک گرفتن از رحمانیت الهی قطعا لازم است و به هر میزانی که میتوانید و برایتان ممکن است از این حلقه های رحمانی بهره بگیرید. توصیه دوم این است که بینش خود را نسبت به عشق ارتقا بدهید و درکی مترقی و عرفانی از عشق را درخودبپرورانید.این هم امر لازمی برای عبور از سد همان موانع است که عرض کردم. و اما سوم اینکه قرار نیست که ما از عشق خود بگذریم بلکه قرار است که ما برای عشقمان از خود مان بگذریم.دقت کنید که منظور این است که در مرحله اول اگر معشوق از عشق ما بی خبر است چه نیکوست و مبارکترین عشق است و اگر باخبر است خب از این پس باید با آگاهی و اشتیاق فقط بایاری رحمانیت الهی زندگی عادی خود را ادامه داده و در کنار این زندگی عادی شوق و ذوق و وجد حاصل از عشق به یار را در خود بپرورانیم و در این مسیر از تمناهای دل خود بگذریم تا ارام ارام و حتی برای کسی که بتواند به یکباره به مقام محو و فنای در خلق برسیم!یاریا معشوق زمینی جلوه الهی است و عشق به او باید ما را به خدا((یعنی همان حقیقت یا کمال))برساند. سخن این است که عشق خود یک راه است برای رسیدن به هدفی برتر یعنی ما میخواهیم با عشق ورزیدن به کمال برسیم و حقیقت را در عشق پیدا کنیم.به قول دوستی ارجمنداگر عشق میخواهید گرد وصال را خط بکشید! این مقدار بماند تا در فرصتی مناسبتر به یاری حق باز مطلب را بیشتر باز نماییم.توصیه دیگر این است که برای گرفتن پاسخی دقیقتر به وبلاگ دوست عزیزمان شیخ صنعان http://sheyxsanan3.blogfa.com/هم سری بزنید و پرسش خود را مطرح نموده تا پاسخی دقیقتر بگیرید. با آرزوی توفیق الهی
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 23:40 توسط محمود
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آدمها چند دسته بیشتر نیستند: یه میدون را فرض بگیریم.یه عده ای توی میدون.یه عده ای بیرون میدون.اونایی که توی میدونند باز چند دسته میشند:یه عده ای تماشاچیند.یه عده ای بازیگرند.اونایی که بیرون از میدونند باز یه عده تماشاچی و یه عده هم بازیگرند.اما یه عده توی میدون هستند که هم بازی میکنند و هم تماشا میکنند.از تماشاچیا یه عده هستند که طرفدار این تیمند و یه عده طرفدار اون تیمند.یه عده از تماشاچیا هم بی طرفند.یه عده هم تماشاچی بی طرفند و هم بازیگر و یه عده هم بازیگر و هم تماشاچی طرفدارند.عده ای هم هستند که اتفاقی پرت شدند توی میدون و کلا ول معطلند وسرگردون دور خودشون دور میزنند.اونایی که بیرون میدونندمشغول یه بازی دیگه هستند.کلا اونا هم بیخودی این ور اون ور میکنند.یه عده عالم بی غم هستند.میخورند و میخوابند و همین.یه عده هم درکنار خور و خواب و شهوت فکر میکنند هرچی فکر میکنند همون درسته و بعد یا میرند میشینند و گوشه نشین میشند و یا شروع میکنند به جمع کردن طرفدار و چماقدار و فدایی تا بتونند صاحب میدون بشند.حالا کی چیه و چی کیه؟کیف دنیا را کیا میبرند؟اونایی که داخلند یا اونایی که بیرونند؟یه عده نه عاشق میشند و نه عارف میشند و نه عالم میشند و نه شاعر میشند و نه خبر از هیجانات دنیای عشق و عرفان و علم و شعر و ادب دارند!اصلا چه میفهمند اینا چیه؟مسخره میکنند!یا بی تفاوت رد میشند!اکثرهم لایعقلون همینها هستند!یه عده ای زدند وسط طوفان!معنی زندگی واقعی را کسی میفهمه که تا حالا توی طوفان گیر کرده باشه وسط دریا توی کشتی و غیر از یه دل عاشق سودایی و یه سر پرشور و مست هیچی ندارند و اونایی که معنی باختن را میفهمند معنی بردن را میفهمند!اونایی که رفتند نشستند اون کنار فقط فکر میکنندکه دارند زندگی میکنند!حافظاگر نیک بنگری:مفتی و عارف و محتسب و فقیه و مست و زاهد و عالم و عامی و...همه در خیال خوش به سر میبرند.عارف کیه؟عالم کیه؟زاهد کیه؟عادل کیه؟عامی کیه؟ببین:فقط دیوانه باش و خدا را در دل یک دیوانه یا در دل یک کودک پیدا کن!یاد حدیثی که "راست و دروغش را نمیدونم "افتادم که میگه : بیشتر اهل بهشت دیوانگان هستند!"دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتیست!".دنبال معرفتی؟دنبال عشقی؟دنبال خدایی؟باید ساده بشی.خدا را در سادگیها میتوان یافت.اما تا به دل طوفان نزنی ساده نمیشی.خودتو آماده کن واسه یه سفر دریایی!بیا وسط میدون!ساحلو رها کن.ساحل فقط یه بهانه بوده تا من و تو راه بیفتیم!هفت آسمان را بردریم...وزهفت دریا بگذریم.این میشه بازی راست راستکی و بقیه بازیا بچه بازیه.اگه حس کردی مرد شدی بازی را ول کن بیا جدی باشیم.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 18:18 توسط محمود
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
""من که امروزم بهشت نقد حاصل میشود وعده ی فردای زاهد را چرا باور کنم؟"" ما که هر روزی ز نان معرفت داریم نوا بی نوا گردیم اگر یک روز بی نان میرویم آب مان هم از می آگاهی و سودای دل تشنگی را در کف دل تا سحرسودا شویم هر زمان که درد و بیماری و زار و بیقرار با خدای معرفت گه گه سبویی بشکنیم با توام ای رهگذر از گذرگاه خیال و وهم من تا قراری در دل ما میکنی مازبیتابی خیالین میشویم ای قرار بیقرار این دل زار نزار در سر پر شور من شیرین من بشکن آخر تو سبو را ما خماریم مست و ویران میکنی این خانه خالی میکنی دزد بودی ما ندانستیم ره داده ایم و چاره نیست پس بیا این خانه هم از آن تو هرچه داریم آن تو عاقبت دیوانه ام کردی بیا ما نبودیم و تو بودی والسلام
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 12:37 توسط محمود
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ماکیستیم من کیستم ما کجاییم به خویشتن مان بازگردیم این خویشتن کیست آیا ما بیهوده دور خود میچرخیم؟ ببین بیرون رانگاهی بینداز چه انسانهایی که شب رابیهوده روز میکنند و روز را بیهوده شب میکنند ایا ما هم از همین دست بیهودگانیم؟ ببین زندگی چقدر بیهوده است و یا چقدر بیهوده شده است و یا چقدر بیهوده مینماید! ما همه پرسندگانی هستیم که پرسشهایمان را گم کرده ایم! یا چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند؟ بگذار تا این پرسش به عمق وجودت نفوذ کند که تو کیستی؟ من کیستم؟ من چه باید بکنم؟ خدای من کیست؟ من با کدام جهان سرو کار دارم؟ بگذارتا بپرسم بگذار و مرا به حال خودم رها کن تا در پرسشهایم غرق شوم بگذار تا اشتیاقم به دانستن مرا به اوج عشق و معرفت ببرد بگذار تا در زمان و جهان معلق شوم و بگذار تا زمانیکه نفهمیده ام کیستم از این تعلیق خسته نباشم! به من شجاعت بده و جسارت بده و قدرت بده و نیرویی برای حرکت فقط برای حرکت به سمت آگاهی برای پرکردن خانه های خالی این جدول به من کمک کن.این خانه های خالی بد جوری آزارم میدهند! روزگار را ببین مردمش را ببین خودت را هم ببین خودم را هم ببینم من کیستم؟ راه بازگشت کدام است؟ ایا من گم شده ام؟ چند نفر هر روز یقه خود رامیگیرند و از خود میپرسند که کیستند؟ و اینجا چه کار میکنند و خدایشان کیست و قرانشان کدام است و حسینشان کیست و اسلامشان کدام است و مذهبشان و دینشان و مرامشان و فلسفه زیستنشان و ارزش بودنشان و هدف نگاهشان و مقصودشان از ره سپردن در این باتلاق و این تهوع سنگین و بی انتها چیست؟ میپرسی منظورم چیست؟ منظورم رامیفهمی. خوب هم میفهمی.نیازی به توضیح دادن نیست.همه چیز واضح است.میگویم این چه زندگی مزخرف و بی هدف و پوچیست که من و تو داریم؟میگویم من دیگر خسته شدم از این بیهودگی و از این رنج زیستن دیگرطاقت ندارم و بار بودنم برایم سنگین شده است. خسته ام.از بیهوده گشتن بر زمین خسته ام.هوس پرواز دارم.میخواهم بپرم.پرند گان می ایند و میروند و مرا در حسرت یک لحظه پرواز با بالهای خودم میگذارند و رنجم میدهند. از بس با بال این و آن پریدم خسته ام.میخواهم خودم بال داشته باشم. میدانم که این زندگی را پایانیست ولی میدانم که این پایان را آغازی دیگر است. اما همین آمدن و رفتن معمای ذهنم شده است.از امدن و رفتن ما سودی کو؟ازبودن و نابودن ما پودی کو؟ بگو... گوشم با توست. چرا ساکتی؟ چرا من این همه فریاد میزنم جوابم را نمیدهی؟ چرا رنجم میدهی. از خودم نبودن دیگر خسته ام خسته شدم از بس وانمود کردم به اینکه من خودم نیستم دیگر بس است میخواهم خودم باشم میخواهم رها باشم میخواهم انسان باشم برای انسان بودن باید بدانم کیستم آه آه بازهم رسیدم بر سر همان خانه اول من کیستم؟ ========== یکی میگفت آدمها چهار دسته اند: 1- آنانی
که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند 2-
آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند 3- آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم. 4- آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودنشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 19:15 توسط محمود
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بازهم این عنوان یادگارمن از سالها پیش از یکی از مقالات عبدالکریم سروش است در شرح اشعار ناب مولانای عزیز که عین همین عنوان در اشعارش به کار رفته است:قیامت گاه عشق http://www.islahweb.org/node/1057 ای سرافیل قیامتگاه عشق من میان گفت و گریه میتنم گر بگویم فوت میگردد بکا این بگفت و گریه در شد آن نحیف از دلش چندان برآمد های و هوی خیره گویان خیره گریان خیره خند آسمان میگفت آن دم با زمین چرخ برخوانده قیامت نامه را عقل حیران که چه شور است و چه حال باری ، قلم ناتوان مرا تاب آن نیست که در برابر شرح استادانه و بی نظیر عبدالکریم سروش در باب قیامت گاه عشق قامتی برافروزد و در همین حدّ میخواهم که درمیان تعالیم استاد طاهری هم نشانه های قیامت گاه عشق را به زبان ساده خودمانی بسیار کوتاه بازجویم.البته این درک و دریافت شخصی بنده است و دوستان را شاید که نقدهایشان را دریغ نفرمایند! (( بنا بر درک شخصی نگارنده ))به لحاظ ماهیت،رحمانیت الهی همان رحیمیت الهی است با این تفاوت که رحمانیت الهی اختیار آدمی را در این جهان ارج مینهد و فقط به اختیار آدمیان کار میکند ولی رحیمیت الهی به اجبار کار میکند.رحمانیت الهی همین تسهیلات حرکت در مسیر ادراک کمال است در همین جهان و رحیمیتش هم همان کشش الهی است که در جهان پس ازمرگ جسمانی رخ میدهد و ما را به سمت کمال غاییمان پیش میبرد. میدانیم که در قیامت پس از مرگ تصویر و تصوّری که ما از آن داریم اتفاقاتی رخ میدهد که کلیاتش در قران و در کتب مقدس و به زبان پیامبران و اولیای الهی بیان شده است.از جمله این حوادث زیر و زبر شدن و تحولاتیست که در تمام جهان هستی رخ میدهد و دیگری برملا شدن اسرار و پشت پرده حوادث و خلایق است.برملا شدن آنچه تا پیش از این ما پنهان میداشتیم یا از ما پنهان میداشتند! اما جالب است بدانیم که در همین جهان به نحوه ای جالب و شگفت انگیز تمام اتفاقات فوق الذکر در قیامت موعود پس از مرگ به صورتی هم ادراکی و هم عینی برای رهروان راه کمال رخ میدهد و رهرو راه کمال عینا و واقعا طعم قیامت را میچشد.از این رو نام این حوادث را قیامت گاه عشق مینهیم که تمام این حوادث بر پله عشق برای رهرو رخ میدهند. رهرو راه کمال با خودش روبرو میشود و در آیینه ی شفّاف و صافی عشق خود واقعی خود را مشاهده میکند و در کمال تسلیم ، زیر و زبر میشود و طعم تحولاتی درونی را عمیقا میچشدتا به مقام انسان صالح برسد. تا اینجا مربوط به آن مسائلیست که ما به هزار بهانه بر آنهاسرپوش مینهادیم که همگی برای مان برملا میشوند.اما رهرو با اسرار خلقت و علم و دانش کمال یعنی فلسفه خلقت و معارف صندوقچه علم الهی هم آشنا میشود و این اگاهی ها را به ادراک در می یابد.یعنی آنچه که به بهانه اختیار ما از ما پوشیده داشته اند تا به اختیار و اشتیاق خویشتن بازشان جوییم. آن وقت نوبت به درک وحدت و فنای فی الله و وحدت با یار میرسد.آزمایش آخر و تمام مراحلی که در جهان دیگر هست در همین جهان هم هست. بیرون ریزیها،اگاهی ها،تحولات درونی و بینشی و دریافتها وادراکها و ...همه و همه از جنس حوادثیست که در قیامت پس از مرگ یکباردیگر عینا خواهیم چشید.در این جهان ما به اختیار خود از تسهیلات رحمانیت الهی بهره میبریم و به صحنه ی هول انگیز قیامت گاه عشق قدم میگذاریم ولی در جهان دیگر ما را به اجبار به میدان میکشانند و هول و هراس قیامت گاه رحیمیت الهی را به زور به ما میچشانند.در این میان طعم آنچه درقیامت برما میرودهم شیرین است و هم شور،تلخ ،سوزناک و هراس انگیز! اما سخن آخرو مهمتر در این است که آنکس که از اختیاری که خداوند برای رسیدن به ادراک کمال در این جهان به او داده است استفاده کند به همان اندازه که در این جهان کمال را ادراک کرده است و طعم قیامت گاه عشق را چشیده است در جهان پس از مرگ جسمانی از هول و هراس و وحشت عذاب و آتشگاه و جهنمی ازناآگاهی که باید از ان بگذرد معاف میشود و جهنم و وحشت قیامت بر او سرد و آسان میگذرد. باشد که همه ما شهامتش را داشته باشیم تا در همین جهان خاکی روح و تن و جسممان را به قیامت گاه عشق بسپاریم و به ادراک کمال و وحدت با خدای خویش و خویشتن خویش دست یابیم. در ادامه اشعاری ناب از مولانا و سعدی و حافظ که در مقاله عبدالکریم سروش به کار گرفته شده اندآورده شده است.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 1:51 توسط محمود
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
1-حلقه های رحمانیت الهی
2- شاهدی و تسلیم 3-توکل و تلاش 4-اشتیاق 5-شناخت قوانین و حرکت منطبق با قوانین و اعتماد به قوانین مثل قانون بازتاب و قانون جذب و قوانین دیگر 6-مخصوصا از میان قوانین رعایت قانون صلیب یعنی حرکت در فاز مثبت((امید،شادی،کنترل ذهن و حضور در زمان حال حاضر و ...)) 7- ضد ضربه شدن در مقابل حوادث بیرون و درون 8-شناخت بینشهای صحیح و اصلاح بینشهای خودمان بر اساس بینشهای صحیح 9-آمادگی همیشگی برای پذیرفتن تغییر و تحوّل در بینشها و باورها و افکار و اندیشه ها و ... 9-صبوری و توکل 10 - ایمان و تقوا و مقاومت و پایداری در برابر حملات شبکه منفی 11-رسیدن به مقام انسان صالح 12-راهنمای با تجربه و آگاه((ترک-طی-این مرحله بی همرهی خضر مکن)) اگر دوستان موارد مهمتری هم سراغ دارند و به ذهنشان میرسد به این موارد بیفزایند
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 11:18 توسط محمود
|
|
|||||
|
|||||